| شعر عاشقانه عكس عاشقانه |
عاشقانه،شعرعاشقانه،عکس عاشقانه،شعرهای ناب عاشقانه
|
درباره وبلاگ
![]() عکس قلب عاشقانه عکس بوسه عکس دوست دارم عکس فانتزی بوس تاریخچه ولنتاین و بوس عکس شاه و فرح عشق غزاله و میثم عکس گل عکس عروس و داماد عکس گل رز عکس شیطان پرستان عکس فروهر عکس طبیعت آموزش عشقی عکس های رومانتیک عکس دختر عکس فانتزی عکس لیلا میلانی Emo Love عکس برای ولنتاین توضیحات وبلاگ عکس عکس ماچ عکس گل بوس عکس گل رز عکس دختر emo چیست عکس عاشقانه عکس عشق عکس عروس عکس پنجره عکس عاشقانه عکس گل رز عکس شمع رومانتیک عکس عاشقانه گل عکس کودک عکس قلب عشق عکس درخت تنها EMO آموزش کم کردن حجم عکسها عکس عشقولانه عکس عاشقانه عکس عکس عاشقانه اموزش گذاشتن عکس برای وبلاگ عکس عروس و داماد فانتزی عکس چشم گالری عکس عروس عکس آبشار عکس عروس عکس دسته گل عروس عکس آنجلینا جولی عکس زنان زیبا گالری عکس های قلب قیمت گذاری بر روی وبلاگ عکس لب زیبا غمگین عکس دختر زیبا عکس آفتاب گردان عکس پرنده عکس رویایی عکس عروس عکس عاشقانه عکس زن زیبا عکس عاشقانه عکس عاشقانه قالب عاشقانه بلاگفا فانتزی عکس جذاب عروس عاشقانه رومانتیک فانتزی Love قالب غمگین بلاگفا گالری عکس فرشته Emo کارت پستال عاشقانه عروس عکس موبایل رمانتیک رادیو های انلاین
پیوندها
جواب به سوالات تبیان و آفتاب
عاشقانه هاي من و تو دنيا واسه هر دوتامون قشنگه با لاي 18 غريب آشنـــا پندحببيان شهر عشق لاف عشق عزيزم باور کن خيلي دوست دارم عشق و صفا rozeabi بيد مجنون عشقکده عشق گمشده رز سفيد زندگي ميگذرد ولي به نامردي چرا؟ عشق سوخته روح راه آ رامش تا سه نشه بازي نشه شب كوير mehdi-ezhiyeh dr300psycholoy عاشقانه مي پرسم :: قالب ساز :: طراح قالب
|
خدایا... دستامو هربار به روت باز کردم...
تو توش یه عروسک گذاشتی... خیلی عروسکامو دوس داشتم... ولی هر بار به زور اونارو ازم گرفتی.... منم زل زل نگات میکردم... اشکام دونه دونه میومد... ولی هیچی بهت نمیگفتم... خدایا... تو که جای حق نشستی... ولی چرا اونارو ازم گرفتی...؟ چرا اونارو بهم میدادی...؟ میخواستی ببینی امانت دار خوبیم...؟ بعد گرفتن اونا هنوز نفهمیدی...؟ خدایا این عروسکم میگیری...بگیر باشه.... ولی زل زل نگات میکنم... مثه بارون اشک میریزم... که یه قول باید بهم بدی... که همون قدی که من این عروسکو دوس دارم ... دوسش داشته باشی... خدایا همونجوری که من تنهاش نمیذارم .... توهم تنهاش نذار.... همیشه پشت و پناهش باش.... ولی خدایا... دیگه دستامو بالا نمیارم... که تو باز یه عروسک بذاری توش....... وقتی "مردم" مرا با دستهای باز در خاک بگزارید.....
تا همگان بدانند به دست کسی پیوند نخورده است..... بر خاکم قالبی از یخ بگزارید..... تا تنها او برایم اشک بریزد.............
یادت یه روز بهم گفتی :هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشک چشما تو ببین و بهت بخنده ..... گفتم : عزیز اگه بارون نبود چی ؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ بباره آسمون هم گریش میگیره ...... گفتم عزیزم یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتی چشم ........ اما امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... تو هم اون دور دورا واستادی و به من میخندی ( خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد ) ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا فقط من
کهنه فروش داد میزنه: چراغ شکسته میخریم.... اسباب کهنه میخریم..... کفشهای پاره میخریم..... بی اختیار داد میزنم : کهنه فروش..... قلب شکسته میخری.... اشكای يخيمو پاك كن درای قلبمو وا كن صدای قلبمو بشنو من چه كردم با دل تو كاشكی تو لحظه آخر عشقو تو نگام ميخوندی قلب تو صدامو نشنيد رفتی با غريبه موندی اگه يه روزبگم از اين حكايت كه به تو كردم عادت دلم پيش دلت مونده تو زندون رفاقت اگه يه شب برسم به حقايق ميشم خدای عاشق ميگم رازمو به ستاره دريای مغرب حقیقت تلخ رو نوشیدی و معنای دوری را عبوس ترین واژه ها یافتی تو اکنون آن پروانه ای که بالهایش سوخته و کویری که کاکتوس هایش را نوید باران می دهد. الم یاس بر تمام سلول هایت سایه افکنده و نام اورا که هر لحظه دور و نزدیک می شود با غمی که به هیچ چیز شبیه نیست رنگ می کنی. اینک می فهمی که زندگی را چه گران خریده ای و با چه عذابی قسط اش را می دهی. تابلوی انتظارت مفهومی ندارد و رنگ روغن هایش را باد شسته و برده پری سپید آرزوهایت را باد با خود برد و گلهای بنفشه باغچه ات یکدست سرود زردی را می خوانند زیرا پیاله شراب حقیقت را ظرفی پر کرده و تو آن را نوشیدی ...
تاحالا تنهایی راازعمق وجودت احساس کرده ای؟ تنهایی که عشق را صدا می زنی. و در عمق وجودت همدمی از بلور را تصور می کنی. ان گاه عشقت را می یابی و از ان لذت می بری وغنیمت می شماری لحظه ها یش را انگاه دوباره تنها می شوی اما این بار تنهایی را خواهانی و درعمق تنهایی تنهااز وجودزیبایی لبریز و به اوج می رسی. ایا تا به حال تنهایی را حس کرده ای؟؟؟
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من روی رنگین را به هر کس می نماید همچو گل ور بگویم باز پوشان باز پوشاند ز من چشم خود را گفتم اخر یک نظر سیرش ببین گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل میزنم این کار کی کنم مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار بانگ بربط و اواز نی کنم از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم کو پیک صبح تا گله های شب فراق با ان خجسته طالع فرخنده پی کنم کی بود در زمانه وفا جام می بیار تا من حکایت جم و کاووس کی کنم از نامه سیاه نترسم که روز محشر با فیض لطف او صد ازین نامه طی کنم
موارد زير رعايت شود :
- پچ پچ ممنوع - غيبت ممنوع - صحبت ممنوع - سبقت ممنوع - جاده لغزنده است - خطر برخورد با ... - حذف خدایا من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری. پس ای خدا هیچ میدانی که بزرگوار ان است که گمشده ای را به مقصد برساند .تا ابد محتاج یاری تو .رحمت تو . توجه تو . عشق تو . گذشت تو . عفو تو .مهربانی تو ..و در یک کلام ......محتاج توام یک مثل یک مهتاب در آسمان تاریک قلبم نشستی و قلب مرا پر از نور محبت و مثل یک قناری در باغ سوخته قلبم نشستی و با صدای آواز دلنشینت قلب مثل لیلی قصه ها آمدی و مرا مجنون خودت کردی. آری تو مرا عاشق خودت کردی آمدی و مرا با رویاهای عاشقانه ات همسفر کردی ، مرا با خود به دشت آرزوها بردی مثل یک شبنم بر روی چشمانم نشستی و مثل اشک یک عاشق بر روی گونه ام تو که آمدی درهای قلبم را طلسم کردم و بالای درگاه آن نوشتم ورود ممنوع! قلب تو را در آنجا اسیر کردم ، اسیر محبت و عشق خودم کردم ! در این خانه دل سرخ تو را با خون عشق و هوای دوست داشتنم زنده نگه خواهم کاری میکنم که دیگر لحظه ای ، حتی لحظه ای از این خانه سرخ خسته و دلسرد از تمام دار این دنیا تنها همین قلب سرخ را دارم و اینک آن را با احساسی پر از عشق عزیزم من نیز میخواهم به همگان بگویم که دوستت دارم..... قلم سرخ زندگی را برمیدارم به سوی قلب مهربانت می آیم و بالای درگاه آن
سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !! قلبت شکسته است ..... می دانم !! دوری برایت سخت است ...... می دانم ! اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم... بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند.... و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..! بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت..... اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند... گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد... بیا و درد دلت را به من بگو... و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...! با گریه خودت را ارام نکن.... گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند.. گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند.... گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم.. می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم .. ای عزیزم ... ای زندگی ام .... ای عشقم ..... اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم... برای دلی که هنوز در نبود تو .... و ارام ... ارام می میرد...! باور کن بغض راه گلویم را بسته است.... اما گریه نمی کنم... می خواهم برایت فقط بنویسم... اما تو بگو بهانه ام ... می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته ) بهانه ام : بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار.... و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ... این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..! سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ... باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد... می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد وقتی دست نوشته هایم را می خوانی .... اشک از چشمان سرازیر می شود.... پس برای اخرین بار هم گریه کن.... چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی ..... من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند.... کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم.... کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش... دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم.... باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند .... و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی.... باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است.... کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم.... سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بیایی... و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم روزگاریست همه عرض بدن می خواهند.....همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند.....گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند.....عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند خب طبيعي است كه يكروزه به پايان برسد.....عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد
عاشقي روح مرا آزرده است خنده هايم را زپيشم برده است. عاشقي را مي توان تحقير کرد؟ عاشقي را مي شود زنجير کرد؟ عاشقي تقصير يک پيغام نيست صحبت از آن دانه و اين دام نيست عاشقي يک اتفاق ساده نيست صحبت از دل بردن و دلداده نيست عاشقي يک کلبه ويرانه نيست صحبت از شمع و گل و پروانه نيست عاشقي تصوير يک پاييز نيست يک شب سردوملال انگيز نيست عاشقي چيزي براي هديه نيست طرح دريا وغروب و گريه نيست عاشقي یعنی لبخند خالق به مخلوق
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
عشق يعني تا ابد آبي شدن... عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن عشق يعني لذت يك آرزو عشق يعني يك بلاي ماندگار عشق يعني هديه اي از آسمان عشق يعني يك صفاي سازگار عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن عشق يعني لحظه اي خنديدن و سال ها اشك ندامت ريختن عشق يعني زنگ تكرار نگاه عشق يعني لحظه اي زيبا شدن عشق يعني قطره بودن سوختن عشق يعني راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صد ها قلب صاف با حضورش آبي و بي كينه است.
دل به هر كي دادم بي وفايي ديدم،از اين دل بيچاره ديگه خيري نديدم، خستگي و تنهاي رو از عشقت به در كن ، شبهاي سياه دل منو با عشقت سر كن، از وقتي كه رفتي شب تموم نمي شه ،چشم من مانده پر از اشك به راهت پشت شيشه
به چشم من نگاه نكن دوباره گريت مي گيره،ساده بگم كه عشقمون بايد تو قلبت بميره ،فاصله بين من و تو از اينجا تا اسمون،خيلي عزيزي واسه من اما زبونت بي وفاست، براي اين در به دري تو بهترين پناه مني، دروغ نگو كه مي دونم تويي كه چشم به راهي
ندونستی که بعد از تو چراغ خونه خاموشه ...گلهای خونه پزمرده همه ای حرفها فراموشه ...امید با تو بودن هم درون سینه ام مرده ...تو را داشتن توی این دنیا چه ساده پیشم افسرده ...هنوز عطر نفسهات را فضای خونه پر کرده ...دل عاشق من اینجا بدون تو پر از درد ...بیا برگرد دلم تنگه گلهای خونه بی رنگه...چه سخته منتظر موندن دلم بدجوری دلتنگه ...تو که رفتی نموندی قدر عشقم را نخوندی ..بی صدا پر از ترانه قلب خسته ام را سوزندی ...کاشکی می شد قصه ای عشقم با تو دنبال بگیره .....هر چه دیوار جدائی بین ما دوتا بمیره
اي عشق واقعي چگونه ستايشت كنم در حالي كه قلبت از محبت بي نياز است، چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاري مي شود، بگذار نامت راتكرار كنم نامت زيباست....... دلنشين است ، چه داشته اي كه اين چنين مرا طلسم كرده اي ، من اين گونه نبوده ام تو عشق را با من آشنا كردي، تو هواي دلم را با طراوت كرده اي، زماني كه با تو هستم به آسمان بي كران پرواز مي كنم، پس بدان دوستت دارم معبود حقيقي من ، گرچه پايان راه را نمي دانم
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است. بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ، بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست. او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است. صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست. در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي. مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است. مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست. بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است. غزل هجرت من را همه جا بنويسيد. روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده
منم دلتنگم !آن قدر که با نامت می گریم ! دل تنگی...انتظار...من ...من غریب تر از همیشه ام عشق من...تو که خوب می دانستی که همه تنها آشنایی را به یدک می کشند و تو آشنای منی...تو که می دانستی هر نفسم با نفست بیرون میاد...تو...یادت نمی آیدعشق من؟...
یادت هست در آغوشم کشیدی که من همه کس توام ! ... من برای تو ...برای تو که همه کس منی...برای تو که همه ی دنیای ساده و کودکانه ی منی دلتنگم...من برای چشمانی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند..من برای دست هایی دلتنگم که روزهاست تنهایم گذاشته اند و رفته اند من روزهاست که خاموشم...بگذار فکر کنند این ها هذیان های یک بیمار تب آلود است...بگذار فکر کنند شعر است ! استعاره های ادبیست و برایم دست بزنند ...بگذار تماشا کنند مرا که خاطرات درونی وجودم را می خورند و دارم تمام می شوم برای آن ها بی آن که بدانند من روزهاست تمام شده ام...به من حق بده نازنینم! تو حق بده...این آشفتگی را بر من ببخش ولیکن من برای تمام شدن خویش این طور گریان نیستم...من برای رفتن توست که می نالم نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم! نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود. نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر ندانست یا من, نمی دانم.....نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست. نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم ،نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم. در این تاریکی شب ، کنار شعله سوزان شمع ، هنوز بیدارم و می نگارم ، نمی دا نم به خواب رفته ای یا با فکر و خیال من می جنگی !!! ولی اونچه که می دونم اینه که راحت به خواب رفته ای ومن رو مثل همیشه به دست تنهایی و جدایی سپردی !!! باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته ،باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد دوستت دارم عزيزم !!!!!!!! اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت عشق يعني روح را آراستن من از قصه زندگی ام نمی ترسم ،من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.ای بهار زندگی ام اي کاش می شد با آسمون تنها ی ابی به اوج رنگين کمان دل های شکسته رفت و مرحمی بر دل زخمی آنان شد کاش می شد با تنها ترين تصوير به اوج خاطرهايت سفر کنم . با دلی خورشان امواج نامهربانه ات را با کناره ساحل نگاهم برخورد ميکرد در آغوش بگيرم . کاش می شد ميدانستی درون قلبم خوانه ييست برای تو .کاش می دانستی باغ دلم بی تو تنها ميشود . کاش می دانستی گرميه صدايت به من آرامش ميدهد . کاش می دانستی قطره ای از اشکت را به دريا نمی دهم توی قلبت جای واسه ای من نیست،نمی گم کسی را داری ،اما دیگر باورم شد ،که میخواهی تنهام بذاری ،دیگر دستهات را ندارم ،دیگر چشمهات مال من نیست ،اون نگاه جستجوگر این روزها دنبال من نیست،نمیگم داری میگردی دنبال یک عشق تازه ،اما کوله بار را بستی درب رو به کوچه بازه ،تو میری من نمی دونم که گناه من چه بوده ،اما هر دلیل باشه واسه ای رفتن تو زوده ،چی بگم من از درونم تو همه چیز را میدونی ،همه حیرتم از اینه چرا پیشم نمی مونی ،من هنوز نمی دانم تو مسافر کجای ،نمی دونم کجا میری توی این قرن بی وفائی
تو که دوسم نداشتی چرا اومدی سراغم ،چرا نگذاشتی همونجور بسوزه بی تو چراغم ،اونی که ما بهش می گیم عشق عزیزم نداره ریشه ،اونی رو که من می خواستم گم شده واسه همیشه ،نمی ذاره عاشقی رو اون واسه بعدا و فردا ،اون می گه هر شب نباشی پیش من اون شب یلدا ،اما تو یه گل آوردی با یه عشق دادی به دستم ،که منم به حرمت اون تا حالا به پات نشستم ،عمر اون گل که تموم شد حرفای تو هم پریدن ،رفتن و بعد دویدن به یکی دیگه رسیدن ،بعد اون زدم به عشقت رنگ نارنجی عادت ،تا خدانکرده بعدا نکنم به اون حسادت ،خلاصه شدن فراموش قولای تو خیلی راحت ،بیا این قصه تلخو پاک کنیم زود سر فرصت ،واسه نامه جوابی نمی خوام نمی پذیرم ،یاد اون روزی نیفتی دیگه از دست تو سیرم
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. از خدا خواستممن از خدا خواستم، زیر درخت انارليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد. عشق چیست؟! دکتر شريعتی می گويد دوست داشتن برتر از عشق است. منظور دکتر از عشق، عشقی است که با يک نگاه و بدون شناخت بوجود آمده باشد.(آنچه که مرسوم بوده) بين پسر و دختر بطور غريزی احساساتی وجود دارد که وقتی شدت می گيرد با عشق اشتباه گرفته می شود ، منظور دکتر اينچنین عشقی است.- شيفتگی و دلباختگی اخرين لحظه ديداردر اخرين لحظه ديدار به آدمک آخر دنیاست بخند
زندگی سفری است کوتاه یا بلند. اصل در سفر بودن است
بسا که به بیراهه کشنده شوب یا ازپادرافتی یا کوره راهها و فراز و نشیب ها بفرسایدت یایه سرپیچها تکانی سخت خوری مبادا که ازاین تکانها بهراسی یااینکه تکانهااز تن و روح تو بکاهد و چراغ روح درکوره بدنت به خاموشی بگرایدکه شاهراه در پیش است و راه امن سایه دار پر درخت نمایان پس ای مسافر تو هم قدمی رو به شاهراه بردار.
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه چه می کشم؟
چه حالی دارم! چقدر زنده نبودن خوب است! خوب ، خوب ، خوب! چه شب خوبی است امشب همۀ دنیا به خواب رفته است من تنهـــــــــــــــا بیدارم نمی دانم چه کاری دارم ....... امروز هم گذشت بی آنکه بدانم چرا زنده ام بی آنکه عقل مرا یاری ده امروز هم گذشت با تمامی ناامیدیهایش با تمامی چراهای بی دلیل با تمامی غصه های نابجا امروز هم گذشت و من هنوز چیزی از زندگی نمیخواهم و من هنوز چشمانم به در خیره مانده و من هنوز بوی تعفن نگرفته ام امروز هم گذشت مثل دیروز که ناتمام گذشت مثل فردا که همانند امروز میگذرد مثل تمام تاریخ امروز هم گذشت با اینکه امیدم بود شاید روزی دگر باشد با اینکه منتظر امید بودم با اینکه روز میلادم بود امروز هم گذشت.. دراین پاییزطولانی
.دراین بی برگی ممتد .بهاری کاش می امد دل ماراورق میزد.... باید بروم..
باید تنها بروم...باید خود را به دست باد بسپارم... ای خدای دشت نیلوفر"نمی دانم کیست؟چیست؟شاید تو باشی ! اما...دورها آوائیست که مرا می خواند! هر چقدر جلوتر می رویم من می ترسم!!!
از تنها شدنها می ترسم... از جدا شدنها می ترسم... از خزان شدنها می ترسم... خدایا٬چرا یادم نمی ماند که من نیز زنده ام؟!چرا یادم نمی ماند که من فقط یک بار زنده ام؟! چرا یادم نمی ماند٬ می خواهم مدتی نباشم...
می خواهم در خود محو شوم.... شاید با امید آشتی کنم... هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند... خدایا من دارم چه کار می کنم...
نمی فهمم...گیج شده ام.... نه..نه..این من نیستم... من خود را گم کرده ام... ببخشید شما!!!! بله شما... "من" را این اطراف ندیده اید؟؟
دوباره قلم را برداشتم٬خواستم بنویسم!!!
نوشتم: زندگی.. غم... تنهایئ... قاصدک.. سکوت... پرواز... رهایئ... جدایئ... اشک... مرگ... تکراری بود٬همه ی نوشته هایم....
گفتند:شکست یعنی تو یک آدم در هم شکسته ای.
کفت:نه.شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام. گفتند:شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت:نه.شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام. گفتند:شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای. گفت:نه.شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام. گفتند:شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی. گفت:نه. شکست یعنی من باید راهی دیگر به سوی هدفم انتخاب کنم. گفتند:شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی. گفت:نه.شکست یعنی من هنوز کامل نیستم. گفت:شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای. گفت:نه.شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم. گفتند:شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی. گفت:نه.شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم!
تو از کدام بندرگاه می آیی!
این گونه که،تمام بادبان ها،در چشم های تو بوی سفر میدهند مسافر همیشه غمگین!چقدر دوستت دارم وقتی رو به آسمان برای پرندگان مهاجری که هرگز برنگشتند گریه میکنی و کسی جر من و آسمان سنگینی گریه هایت را نمیفهمند سهم تو از این همه تنها غمگین ترین گا های مریمی است که هر شامگاه دختران جوان بندرگاه به مسافران غریب هدیه میدهند!
رفتی و بعد از تو من،تنهای تنها مانده ام
باز با رنج و غم دوری،شکیبا مانده ام در پیت دیگر نتوانم غبار ره شوم من که چون نقش قدمهای تو بر جا مانده ام همچنین ناقوس بیرنگم که هنگام غروب ساربانم برده از یاد و به صحرا مانده ام بی نیازت دیده ام با خویشتن،اما هنوز همچنان من در نیاز و در تمنا مانده ام ره نورد باد پیمایت سبک سر میرود با من درمانده سر در پیش و از پا مانده ام چون رسد امروز با من وعده فردا مکن در فریب وعده امروز و فردا مانده ام یاد گوهر ناشناسان دیده ام دریا کند گوهری هستم که در آغوش دریا مانده ام میرود با دیگرانم میسپارد او تمیز خود نمیداند که من تنهای تنها مانده ام آشناي غم تنهايي من که به ياد و چنين مي شورد نازنين باور تنهايي من تو بيا قاصدک بوته آرام خيال قصه عاشق صادق شدن ساحل را نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هايی كه از صورتم گرفتی به خاطر تمام اشک هايی كه بر صورتم نشاندی به خاطر دلم كه شكستی به خاطر احساسم كه پرپر كردی به خاطر زخمی كه بر وجودم نشاندی و می بخشمت بخاطر عشقی كه بر قلبم حك کردی
می خواهم بنویسم از قصه ی عشق یک فرشته.فرشته ی ما میان آدم ها بود ولی،آدم ها نمیتونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواهد.فرشته ی قصه ی ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا برایش در نظر گرفته شده بود ولی روزی عاشق نگاهی میشه اشک گریه کردنی شد ولی عاشق یک نگاه آدم،کم کم خودشو به عشقش نشون داد ولی عشقش نمیدانست که او یک فرشته است چون ظاهرش مثل آدم ها بود و همیشه یک نوع لباس می پوشید کم کم عشقشم به اون علاقه مند شد ولی این واسه ی فرشته ی قصه ی ما اصلآ خوب نبود چون عشق نزدیکی می آورد و فرشته ی ما نمیتونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه بالاخره فرشته ی قصه ما با کسی آشنا شد که قبلآ فرشته بود ولی الان تبدیل به آدم شده حالا فرشته ما میتونه به آدم تبدیل بشه ولی با جاودانگی خداحافظی کند حالا فرشته ی میان دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته است و باید یک راه را انتخاب کند.حالا او تبدیل به آدم شده و به آرزویش رسیده حالا میتونه عشقشو در آغوش بگیره و ببوسه امروز اولین روزی که به عشقش رسیده و زندگیشو با اون شروع کرده و بدترین روز برای اون هست چون عشقش در اثر یک تصادف میمیرد حالا فرشته ی سابق قصه ی ما نه عشقش را دارد نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر میشه و از او می پرسه ارزشش را داشت؟فرشته ی قصه ی ما میگه یک بار بوسیدن او به تمام عمر می ارزد
عشق زاییده ی تنهایی استو تنهایی نیز زاییده ی عشق،عشق پایداری است نه اسارت ایثار است و نثار کردن نه گرفتن،عشق نیروی فعال انسان است،نیرویی که دیوار بین انسان ها را میشکند،نیرویی که انسان را به دیگری پیوند میدهد و او را از انزوا و جدایی می رهاند،یک انسان عاشق هر آنچه که میتواند باید به معشوق خود ببخشد،این به آن معنا نیست که خودش را قربانی معشوق و دوست نماید بلکه او از آنچه در وجود خود دارد به دیگری می بخشد،یعنی از شادی خود،علاقه ی خود،غمهای خود،همه را نثار میکند تا معشوق نیز از این داده ها غنی شود،عشق یک هنر است،عشق زندگی و امید می آفریندو هر کس لیاقت عاشقی ندارد،مگر آنکه پاکباخته و صادق باشد.
یک شاخ گل سرخ کافیست تا دوباره شعر بگویم و چند قطره باران شبانه تا دوباره عاشق شوم یک پنجره باز کافیست تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ زرد رها شده در باد تا دوباره قدر بهار را بدانم نگاه کن!آفتاب ساعتهاست که پشت در اتاقم ایستاده است و گنجشک های بی پناه بال هایشان را به شیشه پنجره چسبانده اند.کتابها در قفسه کتابخانه ام آوازی می خوانند.دلم می خواهد سقف را یکبار بردارم تا دست هایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کنند،سیب های سرخ را ببین!آیا ما را به سلامت از دره های شیطان عبور میدهند و به رفتنهای سبز فطرت میرسانند؟یاد اشکها به خیر که از هزار ستاره روشن تر از هزار هزار دریا آبی بودند...نگاه کن!نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم نوشته ام و همه واژهایم دارند به سوی تو می آیند.آبی است،نگاه او،گویا آسمان را در چشمهایش ریخته اند،وقتی که دستهای مرا در دست می گیرد گردش خون را در سر انگشتهایش احساس میکنم نفسش چنان با سرعت می زند که گویی قلب خرگوش را در سینه اش،پیوند کرده اند،وسواس دوست داشتن مرا به یاد ماهی قرمزی می اندازد،که در آبهای تنگ بلور به آرامی خواب رفته است........تمامی کلمات عاشقانه تقدیم تو باد.
یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر از وعده ی ما در خاک در مکانی که شقایق ها نه به ساقه،نه به گلبرگ بلکه با ریشه به ما نزدیکند و دگر حال مرا نه از قاصدک بپرسید نه سپیدار بلند که از آن ریشه ی زرد شاید این راه جدیدی باشد تا با هم باشیم.وعده ی ما در خاک تا زمانی که کسی نیست غیر از من و تو در زمانی که دگر دستی نیست که نگذارد من و تو ما شویم.وعده ی ما در خاک،وعدهی ما در خواب
یک
اين يك ماجراي واقعي است:
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد. بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد. ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است. اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است. محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست. بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد. در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن ! ما را لا يق بداني يا نداني دوستت دارم ...
ما را صد بار هم از خود براني دوستت دارم... به زندان جنايت هم کشاني دوستت دارم... به چشمان تو سوگند اي گل زيبا ما را هر چند سزاوار حريم خود نداني باز هم دوستت دارم... وقتي کسي رو دوست داري حاضري براش جونتو فدا
کني............... حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش کني............... به خاطرش داد بزني.................... به خاطرش دروغ بگي................ حاضري رو همه چي .حتي رو دفتر زندگيت که حالا پاره پاره شده خط بکشي.............. خيلي چيزا رو مثل غرورت ميشکني تا دلش نشکنه........... اگه گفتي به اين چي ميگن؟؟؟ .::عشق::.
هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی) ٢ - مردی كه به خاطر”پول” زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی) ۳- لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چينی) ۴- زنی سعادتمند است كه مطيع ”شوهر” باشد. (ضرب المثل يونانی) ٥- زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی) ٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی) ٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب ال
شبانگاهان به یاد تو نماز عشق به پا کردم **** تقدیم به تموم اونایی که یه جورایی از دنیا ناامید هستن و دست از تلاش برداشتن و فقط به غم و غصه فکر می کنن امیدوارم که این متن به دردتون بخوره اگه تونستم بهتون کمک کنم یه مرهم دل برام بزارین و منو از این خبر خوش باخبر کنین **** شیشه آرزوها روزی جوانی نزد استاد معنوی خود رفت و از او پرسید : ای استاد ، من از تو سوالی دارم . استاد گفت : سوالت چیست؟ جوان گفت : من خواسته های زیادی در زندگی دارم و برای به دست آوردن آنها خیلی تلاش کرده ام ، ولی تا کنون به هیچ یک از هدف ها و آرزوهایم دست نیافته ام ، و همین امر باعث شده است که به افسردگی و ناراحتی دچار شوم و احساس کنم که دیگر نمی توانم به خواسته هایم برسم و باید آرزوهایم را به فراموشی بسپارم و به زندگی دلسرد و دلزده شوم . از شما خواهش می کنم که مرا راهنمایی کنید. استاد از جوان پرسید : چند سال داری؟ او جواب داد : 29 سال استاد ادامه داد : من می خواهم برایت مثالی بزنم و تو باید جواب سوالت را در مثال من پیدا کنی. فرض کن که دنیایی به این بزرگی مانند ساحل دریایی پهناور است و همان طور که می دانی ، هر چه را که به دریا بیندازی بعد از مدتی دریا آن را به ساحل برمی گرداند. هدف ها و آرزوهای هر شخص مانند نوشته ای است که در شیشه می گذاری و آن را به دریای بی کران هستی پرتاب می کنی . هر چه خواسته هایت بیشتر باشد آن را دورتر پرتاب خواهی کرد و _ طبق قانون دریا که برایت گفتم _ دریا آن شیشه را به سمت ساحل برمی گرداند. ولی نه به طور قطع در همان جایی که شیشه را پرتاب کردی، بلکه باید با لذت و شادمانی در طول ساحل زندگی قدم بزنی و از لحظه های خود لذت ببری تا اینکه هدف هایت بعد از فاصله ای زمانی به تو بازگردد و آن ها را مشاهده کنی . متاسفانه تو در همین محل مانده ای و غصه می خوری . بلند شو و در ساحل زندگی به کاوش مشغول باش و ایمان داشته باش که روزی شیشه ی تو به تو باز خواهد گشت. تا آن روز شاد و مطمئن زندگی کن . (دلم می خواد یه روزی باهاتون حرف بزنم تا اون روز خدانگهدار) ای که شبهای بارانی در کوچه های ذهنم پرسه می زنی از پنجره کلماتم بر واژه های رسوزان دلم می گذری و مرا در پاییز تنهایی رها می کنی بی انکه از چشمان نمناک خبر بگیری امشب باز هم بارانیست و من دلتنگ چشم انتظار طلوع خیالت به بارش اسمان چشم دوخته ام در جستجوی یادت پس مرا یاد کن... و برایم يارباش مثل ساحل براي دريا پناهگاهباش مثل دريا براي ماهی اشنا باش مثل ماهی براي صدف محافظ باش مثل صدف براي مرواريد شبي از پشت يك تنهايي نمناك و بارانيتو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم. اين بود آخرين حرفت و رفتي...!
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم. نمي دانم چرا رفتي...؟ نمي دانم چرا...؟ شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي نمي دانم كجا...؟ تا كي...؟ براي چه...؟ ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد . و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستم از دست خواهد رفت. كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد. كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد. و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد.
عشق یعنی ... مجبور نباشی تنهایی غذا بخوری
عشق یعنی ... آرزوهاتون رو به هم بگین عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم عشق یعنی ... کسی که دلتو میبره عشق یعنی ... بعضی وقتا اشک زیاد ریختن عشق یعنی ... این فکر که چقدر خوبه اون تورو بخواد عشق یعنی ... قشنگترین لباستو براش بپوشی عشق یعنی ... ترانه ای که تو رو به یاد اون میندازه عشق یعنی ... منتظر تلفنش باشی عشق یعنی ... دیدن خوشحالیش عشق یعنی ... زیر نور مهتاب براش شعر بخونی عشق یعنی ... وقتی خوابه تماشاش کنی عشق یعنی ... دلشو نشکنی عشق یعنی ... باهاش تو بارون راه بری عشق یعنی ... بذاری رو شونه هات گریه کنه عشق به کسي عشق بورز که لايق عشق
باشد
نه تشنه ي عشق
چون تشنه روزي سيراب مي شود. من می گویم گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
چه جوری و با کدوم زبون بی زبون بهت بگم دوست دارم ؟ چگونه دوستت دارم بگذار بشمرم تورا با عمق و عرض و طول دوستت دارم با احساسات نامرئي به اندازه پايان هستي من تو را هر روز دوست دارم مثل نياز انسان به افتاب و شمع تو را ازادانه دوست دارم مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق تو را خالصانه دوست دارم مثل احساس بعد از دي تو را به اندازه قديمي و ايمان کودکي ام دوست دارم با عشقي که سالها گم کرده ام با نفسم و با معصوميت از دست رفته ام
يك بار در خواب خورشيد سوزان عشق خويش را ديدم با گيسواني زيبا، با بوته اي سبز و ميخكي در دست با لبان شيرين وسخنان تلخ با ترانه هايي غم انگيز و نغمه هايي اندوهگين ديريست روياهايم رنگ باخته و محو شده اند روياي دوست داشتني من يکسره پنهان شده است! تنها آتشي سوزان برايم مانده كه آن را در اشعاري نغز ريخته ام تنها تو ماندي. اي سرود يتيم! اكنون تو نيز دور شو! و در پي آن رويايي باش كه ديريست از نظرم محو شده آنگاه كه او رايافتي ، سلام مرا به او برسان سلامي روشن از من به آن سايه ي بي وفا
از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت
به نام او به ياد تو سلام:سلامي به گرمي آفتاب به لطافت ابر به روشني مهتاب و به زيبايي چشمانت،چشماني که با يک نگاه دل هزارن مو جود را به لرزه در مي آورد که يکي از انها من باشم . سلامي به نغمه شيدايي بلبلي که از سرزمين عشق و آرزوها شروع به پرواز نموده و راه طولاني و خسته کننده را با تمام وجود بال و پر زده تا پيامي براي معشوقي که با تمام وجود در قلب من جاي دارد بياورد و اري عشق من آن معشوق تو هستي وآن پيام چيزي نيست جز اينکه با تمام وجود بگويم دوستت دارم، دوستت دارم
عشق يعني قطره قطره آب شدن... در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستن و مـجنون شـــدن عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن... بر دامان وي افتادن و بي جان شدن عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن
نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود
هر چه مي کنم به چشمانم نگاه کن . آنوقت تو خواهي ديد که چقدر برايم ارزش داري در قلبت جستجو کن - در روحت جستجو کن و وقتي که مرا پيدا کردي ديگر نخواهي گشت به من نگو که ارزش سعي کردن ندارد تو نمي تواني بگويي که ارزش مردن ندارد مي داني که اينگونه است هر چه مي کنم براي تو مي کنم به قلب من بنگر در خواهي يافت که چيزي براي پنهان کردن ندارم مرا آنگونه که هستم بپذير جانم را بگير همه چيز را خواهم داد همه چيز را خواهم داد نگو که ارزش جنگيدن ندارد
كشم دارد مي آيد عميق هم اگر بشوم باز تو را نمي رسم دستت را كش بياورم ببندم دور چشمم پنج قدم آخر، افتادم پايين بازي تمام است اگر افتادنم را تو دست نزده بودي آن پايين دست بسته دور چشمم هنوز قايم موشك ها را خودم بازي شان مي دادم يادت مي آيد گريه ات را پيازها درآورده بودند اما كوچه ي ما هيچ وقت پياز نمي خورد دنباله ات را نكشيده ام تا گرداگرد مدار بي جاذبه ات را زباله دان بي انتهاي تعجب پر كند تو را به خداي خداي را به تو دارد كشم مي آيد از سرم تا نوك قله ي يقين از بند ناف جنين بي حياي صداقت از خربزه اي ترين روزهاي شكر اندر قوره ام تو را به خداي خداي را به جد و آبادت كش زير اخلاقم پاره دارد مي شود اما سرم هنوز كشش مي آيد شوخيش گرفته مسخره ام مي كند سرم نه جد و آبادت را . پرده را از پنجره بگيرم تو مي ماني پشتش
جاده ها خنده هايشان را همه به من زدند تو هم باران ديشب را گردن من انداختي آب هاي پاشيده هميشه به طرف من مي آيند ماشين ها بوقم مي زنند و مردم هاي با چتر به من خيس مي گويند دارم پر مي شوم از آب تهي از آب كفش هاي من زير باران باشد يا بالاي باران باز هم خيس است رعد و برقم را صدا بزنيد صدا ندارد برق هم ندارد اما باران را ديگر شرمنده... بارانت تمام نشده ابرها را برايم پست مي كند من پاكت را باز نكرده بارانم سرازير مي شود چتر به چه درد بارنم مي خورد دود بخاري دور سرم پيچيده سياه بودنش را به رُخم مي كشد عكس هاي روي ديوار يك ميخ اضافه مي خواهند و من كمي سردرد پنجره را نبسته جلوي بوق هايشان سبز مي شوم تا تُرمُزم بگيرند به من فحش تحويل داده ، جايش ملودي بگيرند و دهان هاي پر از آبشان را ، باران شرمنده .... گل هاي اتاق دارند مي ميرند از بي باراني كه بيرون دارد خفه ام مي كند پنجره اتاق چند نرده داشته باشد تا بتوانم چشمانم را در آن جاي بدهم ¹ خيابان را هزار بار رفتم و آمدم بار هزار º خدا كه ميگن تويي ؟ اشتباه اگر نكنم كنار بخاري بود يا كمي ان ور تر از پله هاي منتهي به زير زمين به سايه ات گفتم : خوب يادم است انگار همين ديروز ظهر بود كه كنار درختچه شته زده انكارت كردم . تو هم خنديدي انگار پشت سرم شته ها چشمكت زده بودند بااشاره دستي به سرت كشيدي و گفتي فردا همين موقع كمي ديرتر آن وقت بود كه يادم آمد فردا اين موقع كمي ديرتر پايان همه چيز است دوباره خواستم انكارت كنم گفتي هيس چيزي نگو خودم كارها را جم و جور مي كنم نرسيده به فردا همين موقع كمي ديرتر ها بود كه صداي تو از كنار درختچه شته زده بلند كه نه اما كوتاه آمد برو اينجا تمام شد . سايه ات را همراهم فرستادي تا خبر ها را هر چند دروغ هم باشدبرايت بياورد .خواستم دوباره انكارت كنم و سرت را شيره بمالم .خنديدي ، گفتي شيره ها تمام شده اند فردا يادم باشد كمي درست كنم تا سرمان بمالي . ديدم انكارت بي فايده است هر چند شناختنت سخت است اما ديگر انكارت نمي كنم چون دوستم داري . شايد ديروز اين موقع ها كمي زودتر اگر آن شته چشمك نمي زد هنوز هم فكر مي كردم جدي جدي با من جدي هستي ولي حالا فهميدم كه همش يه شوخي بود . حالا باورم شد خدا كه مي گن تويي. متن وصیت نامه داريوش کبير : اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است . اگر زمانی روزگاری روزی به هر دليلی خدايی رخ دهد من نه از دست موشها و ميدان شكايت می كنم نه از دست فيلهای روحانی با كيلوهای چرب شكمی و رانی نه از دست ايران و ايرانی من از دست خودم شاكی ام كه نمی دانم با چه جراتی بدون خدا به دنيا آمده ام پر روتر از اين جانداران نديده ام در جهان كه پروارترينشان پس افتادن های مفرط من است يك بار هم كه شده يك نفر جدی به من گوش كند پاچه های فضايی با ران كوتوله نمی خوابند آدم ها بلند شويد روی دست هم سوار! يك عده دارند به ما می خندند به قبيله ام بد جوری بر خورده است تاکتیک های رزمی تقسیم – تعریف – انهدام – مرز گذاری از صفت هایی است که وقتی مقبولیت عمومی می یابد که توسط یک فکر خارق العاده تعمیم یابد . برای تعیین حد و مرز ( سوای مرز های جغرافیایی که حاصل قدرت و توان نسل های پیشین است ) خصوصن مرزهای رفتار و کنش های اجتماعی " ملاک " مدت ها حرف عمده را به عهده داشته است . هنجارهای بومی و ارزش های قبیله ای ، الگوهای مناسب و قابل تعمیمی بوده اند . گزینه هایی مثل تابو ها ترافیک فشرده ای از طرفداران خود را شاهد بوده اند . اما ملاک های ماضی در انقلاب فرانسه قدرت و اثر بخشی خود را جا گذاشته و مابقی عمر جهان پیش بینی می شد که الگو ها و قهرمان های رفتاری به خاک می شوند . تا چندی در جوار فرانسه و قشر روشنفکر جهان سوم پیشروی کرد و نمودار ها حاکی از پایان عمر این اندیشه بود اما این طور نشد و جهان هم چنان مهمانی آن را به دوش کشید . بازگشت تاریخ تنها شاهد پویای حوادث حالا مجبور است واقعه ی تلخ بازگشت و تنومند شدن و تقدیس ارزش ها را دوباره در برگ های دفتر خود رقم زند و تعیین علت ها را به عهده ی اندیشه ها و افکار گذارد . چرا این گونه شد ؟ سرعت بیش از حد تکنولوژی و کم حجم بودن محصولات فناوری و هم چنین استقبال جهان از نانو فکر ها و ابزار آن فرصت تهیه ی رساله های رفتاری و قوانین مدون شهروندی و علامت های کنار جاده ای را به بشر نداد .جهان هنوز مملو بود از کسانی که با تاج های فال قهوه روزگار می گذراند و ناگهان به صورت آنی با تریبون های متنوع محصولات روبرو شد و انسان بزرگ را در برابر قدرت و توان ابزار تبدیل به خاشاک نمود . در یک چشم به هم زدن تمامی دست ها خالی از دستور و فرمان شد و آن هایی که در راس اندیشه های ماسبق بودند را به کناره راند . نگرانی تمامی وجود صاحبان فکر عهد حجری را گرفت و روشنفکران خود را به تهیه ی راه حل هایی برای تعیین راهبرد های فکری و پاتک های جنگی نمود. قصد از ابتدا مبارزه تا حد سرنگونی و ریشه کنی بود اما با دستی پر از ترفند و تاکتیک های اثر بخش . منظور رفع وابستگی ها نبود بلکه تشدید تقدیس و رعب و وحشت در افکار بشر عمده ی سیبل ها را در بر می گرفت . سلول ها یقابل نفوذ توسط اندیشمندان آگاه – که به راحتی و به نادرستی روشنفکر نام گرفت – شناخته شد و رگ های نامرئی از گذشته ی بشر در افکار جاری شد./ بازگشت ها این گونه شد.
دیروز به یاد تو و اون عشق غم انگیز دوباره پیراهن سبزم رو پوشیدم و . . . تو آینه به صورت خودم خیره شدم . . . بند سرو رو باز کردم . . . موهام رو شونه هام ریخته شدن . . . سرمه ای به چشمام کشیدم . . . راستی خیلی شکستم . . . حیف تو نیست که باز به چشم های سیاهم خیره بشی و عکس خودت رو بر رخسارم ببینی . . . این موهای پریشون به چه دردی می خوره؟ راستی . . . اینم می دونی دیگه از عشق و امید بیم دارم ؟ یه روز دیگه هم بی تو گذشت . . . خدا رو شکر می کنم که نمی ذاره بترسم از شروع و ادامه روزها . . . از پشت میله های سرد و تیره خاک نگاه حسرت بار توست . . . متوجه می شی ؟ . . . نیازم رو می بینی؟ . . . بدون تو انتهای این جاده می رسه به خواب دریا . . . یادته . . . گفتم خدا نگهدار . . . که می میره بی تو رویا ها؟ . . .
یادتون هست وقتی کوچیک بودیم ، وقتی صدای مامانو می شنیدیم که صدامون می زنه، از روی شیطنت هم که شده خودمونو یه گوشه دور از چشمش پنهون می کردیم تا مامان بیشتر صدامون کنه؟
تا وقتی که بزرگتر شدیم و دل به کسی دادیم، برای اینکه بدونیم اونم دلشو به ما داده ، چند بار جواب تلفنشو نمی دادیم و قهرهای الکی می کردیم تا ببینیم دلش به تاپ تاپ می افته یا نه؟ معمولا وقتی چیزی رو گم می کنی سراسیمه دنبالش می گردی ، اگه خوب دقت کنی اون چیز بهت خیلی نزدیکه، اون قدر که از نزدیکی زیاد نمی تونی پیداش کنی ، چون همیشه فکر می کنی باید جاهای محال رو دنبالش بگردی حالا اون نزدیکمه و من چند روزیه که نمی بینمش ، احساسش می کنم ولی انگار دوست داره صداش کنم ، با صدای بلند بگم : خدایا کجایی که بهت احتیاج دارم ... خیلی ... خیلی ... نمی دونم چرا؟ ... دوباره این چراها اومد سراغم . خودت که می دونی؟ مگه نه؟ می دونی دارم از چی حرف می زنم؟ پس بیا و جواب چراهامو بده.
فکر کرد .... ممکن نبود....نگاهی به دور و برش انذاخت ... سخت بود ... نا امید شد..... و گوشه گیر ... کناری نشست ....و گریست . . . هق . . . هق . . . از ته دل... شناسنامه اش را مرور کرد ... نامش نگار بود و ملیتش ایرانی .... خسته.... شکسته ....پریشون در امتداد آینده گنگ ... به حال سنجاقک سبز افسوس می خورد ... از غریبی نیلوفر کنار مرداب دلش می گرفت... همه رفتند... منتظر بود ... که به اونها پیوند بخوره ... پس اونجا هم تنها شد ... خدایا ... گفتی ... هر کی رو بیشتر دوست داری ... بهش درد می دی... دیگه دوستم نداشته باش ... نگو صبر ندارم ... من صبرم زیاده ولی عمری باقی نمونده
حقیقت تلخ رو نوشیدی
و معنای دوری را عبوس ترین واژه ها یافتی تو اکنون آن پروانه ای که بالهایش سوخته و کویری که کاکتوس هایش را نوید باران می دهد. الم یاس بر تمام سلول هایت سایه افکنده و نام اورا که هر لحظه دور و نزدیک می شود با غمی که به هیچ چیز شبیه نیست رنگ می کنی. اینک می فهمی که زندگی را چه گران خریده ای و با چه عذابی قسط اش را می دهی. تابلوی انتظارت مفهومی ندارد و رنگ روغن هایش را باد شسته و برده پری سپید آرزوهایت را باد با خود برد و گلهای بنفشه باغچه ات یکدست سرود زردی را می خوانند زیرا پیاله شراب حقیقت را ظرفی پر کرده و تو آن را نوشیدی ... یه روزی یه پسری بود که یه دختررو خیلی دوسش داشت....دلش می خواست تا آخر عمرش با اون دختر باشه....اما....دختره همیشه می گفت : من اگر چشم داشتم و بینا بودم تا آخر عمرم باهات می موندم... من دوست ندارم توی تاریکی من تو حروم بشی..... و پسر بود که همیشه از این موضوع رنج می کشید و تو خودش می شکست و دم نمیزد.... تا این که یه فردی پیدا شد که حاضر شد به دختر چشم بده....هردوشون خوشحال بودند...آخه دختره بینا شده بود و می تونست تا آخر عمر با اون پسر بمونه....اما همه چیز اینقدر ساده تموم نمی شد... دختر وقتی بینا شد دید که پسره نابیناست...به پسر گفت: تو هم نابینا بودیو به من نمی گفتی ؟؟؟آخه مگه میشه؟؟؟به هر حال من دیگه نمی تونم باهات باشم...تو هم یکیو پیدا کن که بهت چشم بده تا بتونیم تا آخر عمر با هم باشیم....!!! اما پسر....لبخند تلخی زد و گفت: عزیزم...عشقم.... میری به سلامت ....فقط....مراقب چشمهام باش....!!! لطفا نظر بده عزيز خيلي بي معرفتي اگه نظر ندي آيدي تم خواستي بزار با هم بيشتر آشنا بشيم آره با توام زندگی را دوست دارم به شرطه آنکه :
............................
به نام سرفصل همه نامهها
چه آنهايي كه نوشته شدند و چه آنهائي كه سپيد ماندند تا كاغذها سياه نشوند. يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين … به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي و يك دقيقه سكوت! به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند. فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد! به فرض كه لايقش نبودم! فرض كه دوستم نداري! نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست. بي دليلي هم خودش كلي دليل ست. لااقل مي گفتي: «اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست» دريغ از همين حرف چه مي شود كرد توئي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم، چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد بگذريم … مرد عاشق بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته بگو با من از سر گناهت بذار مرهم بذارم روی زخمات بذار بارون اشک ام بشوره غبار غصه ها رو از سروپات بذار سر رو شونه ام گریه تر هام از اون شب گریه طرف هق هق ..... بذار باور کنم یه تکیه گاهم.. برای غربت یک مرد عاشق رها از خستگی های همیشه باورم کن بذارتا خالیه سینه ام برات آغوووش باشه برهنه از لباس غصه های دورودیرین بذارتا بوسه های من برات تن پوش باشه تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق چراغی با تو بود از جنس خورشید کدوم طوفان چراغو زد روی سنگ..کتاب شعرو از تو دست تو دزدید بگو ای مرد من ای مرد عاشق کدوم شعرازین کوچه گذر کرد هنوز باغچه برامون گل نداده کدوم پاییز زمستونو خبر کرد بذارسرروی شونم گریه ترهام از شعر گریه های طرف هق هق... بذار تا باور کنم یه تکیه گاهم...برای غربت یه مرد عاشق دفترم را باز کردم تا بنویسم از نگاه همیشه منتظرم از چشمان بارانیم ازبوسه های نشکفته ام بنو یسم برایت از ترسم ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن بی تو گفتن وبی تو خواندن بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم در گنج عزلت تنهایی ام بنویسم برایت از معنای زندگی از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است جنس سجاده ی من از حریر سبز خیال است مهرش ستاره، تسبیحش یک سبد یاس سرودش ستایش و طهارتش از اشک سبز انتظار .............. گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند حسودیم می شود آن وقت آرزو می کنم کاش ابر کبودی بودم که مرا به خاطر باران دوست داشتی . گاهی که دیدنت محال می شود، به ستاره ها چشم می دوزم که مرا به یاد برق نگاهت می اندازند و از ماه و خورشید می پرسم در چه روزی متولد شدند. وقتی نیستی روحم رود سرگردانی اشت که احوال تو را از همه ی دریاها می پرسد موجهایی که حتی یک بار تو را دیده اند هرگز به سکوت و ساحل نمی اندیشند . پیراهنم از من خوشبخت تر است چون اولین کسی است که نام تو را از صدای تام تام قلبم می شنود .چه کاروان ،چه قطار، چه پرنده های آهنین، هر چه مرا به سوی تو بیاورد و فاصله ها را کم کند دوست داشتنی است مهم نیست اگر حتی همه راه را در خواب باشم . من از روز اول شعر می گفتم و آن را برای فرشته ها می خواندم . راستی پروانه هایی که لای دفترچه های خاطرات خشک شده اند هم شاعرند. روز های دیدار همیشه بارانی است مثل همیشه فراموش می کنیم چتری به همراه بیاوریم و همیشه حرف هایمان زیر باران تازه می شود . و در این اتاق، در این همه تاریکی چه صبح دلپذیری دارد چراغ را روشن می کنم رویاهایم بیدار می شوند .من حتم دارم وقتی که اولین گل سرخ را لبخند زنان در زمین کاشت خوب می دانست که یک روز انبوهی از آن تقدیم تو خواهد شد در درون معبد هستی بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کندسوی خدا مرز آرزو لبریز به زاری از ته دل یک "دلم می خواست "می گرید شب و روزش دریغ رفته و "ای کاش آینده مانده است" من امشب هفت شهر آرزویم چراغان است زمین و آسمانم نور باران است کبوتر های رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند صفای معبد هستی تماشایی است زهر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد جهان در خواب تنها من در این معبد در این محراب دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردم که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم از آنجا با کمند کهکشان ها تا آسمان عرش می رفتم در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم که کاخ صد ستون کبریا لرزد دگر یک شب از این شب های بی فرجام زیک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با بنده هایش مهربانتر بود از این بیچاره مردم یاد می فرمود دلم می خواست زنجیر کردن از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان خدا را پای آن زنجیر زدرد خویش آگاه می کردند چه شیرین است وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویشتن می گیرد چه شیرین است ........ اما من دلم می خواست اهل زر و زور ناگاه زهر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند دلم می خواست دنیا خانه ی مهر ومحبت بود دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند وزین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند چه شیرین اشت وقتی سینه ها مرز مهر آکنده است چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است دلم می خواست دست مرگ را از دامن امید کوتاه می کردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان خدا زین لحظه های بی هنگام بس می کرد نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد همین ده روز هستی را امان می داد دلش را ناله ی تلخ سیر روزان تکان می داد دلم می خواست عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند بر باد نا مرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خاری نمی دادند چنین تنها بر صحرای بی پایان اندوهم نمی بردند دلم می خواست یک بار دیگر او را در کنار خویش می دیدم بر یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم دلم می خواست یک باردیگر همچو دیدار نخستین شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد غم گرمش تنها نگاه دلم را جستجو می کرد دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیرورو می کرد دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدیها و زشتیها به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد بهشت عشق می خندید بر روز آسمان آبی آرام پرستوهای مهر دوستی پرواز می کردند بر روی بام ها .... ناقوس آزادی صدا می کردند فقط 2 ثانیه طول می کشد که بگویی دوستت دارم .فقط 3 ثانیه طول میکشد تا امواج عشق را با نگاهت در مردمک چشمانش بنشانی . فقط 4 ثانیه زمان می خواهد دستش را در دستانت بگیری تا قلبش از محبت سیراب شود . تنها چند ثانه وقت می برد که تلفنی به او بگویی دلم برات تنگ شده و این ثانیه های بهاری زیباترین لحظه های عمر ما است . وقتی محبت را این گونه ابراز می کنیم مثل درخت ها در بهار زیبا می شود. گفته بود دعا میکنم به هم برسید ولی قسمت چیزیه که نمیشه کاریش کرد حالا من موندم و حسرت گفتن یه حقیقت به تو که موجب شد ازم دور بشی افسوس افسوس.... معني دوست دارم : ( د ) داشتن تو حتي براي لحظه اي .به تمام عمر بي كسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي كه لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي كند. ( و)وابسته اي تپش قلب هاي عاشقت هستم كه بروح ساكن من حيات مي بخشد . ( س) سر سپرده ي برق نگاه توام لحضه اي كه مرا در اغوش گرم نگاهت ميهمان كني . ( ت)تك ستاره اي شب هاي بي فانوسم شدي روز ي كه از خدا تكه اي نور طلب كردم (ت) تپش هاي قلبم در گرو عشق توست كه در رگهايم زندگي جاريست . ( د)دوري تو را باور ندارم حتي در رويا كه من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام. ( ا ) ارام دل بي قرار وعاشقم در چشمان تو موج مي زند وقتي به درياي نا ارام اشكهايم مي نگري ( ر ) راز مرگ دلتنگي هايم روزيست كه دستان گرم تو پناه دستان سرد بي نصيبم باشد ( م ) مهتاب مي سوزد تا ابد در اتش عشقت كه درد را به جان خريده است در بازار عاشق |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
شعر عاشقانه آپ شد کلیک کنید
عكس عاشقانه آپ شد کلیک کنید اس م اس عاشقانه نامه های عاشقانه نوشته های عاشقانه اس م اس ضربل مثل یک جمله عاشقانه (جديد) فال ماههانه (جدید) اخبار وبلاگ ف یل تر ش کن نوشته ای درباره ماه مبارک رمضان فروش vpn ایمیل های عاشقانه(جدید) آرشیو مطالب
هفته دوم تیر 1389
هفته چهارم بهمن 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته اوّل تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته اوّل فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 امکانات
|
Copyright © 2008 All Rights Reserved by iransherir www.ir-satellite.com
.